تبليغاتX
گویه گزین

نظريه قرار اجتماعى(قرارداد اجتماعى)

كه زمانى انديشه سياسى مسلط اروپا بود در

نظريه جديد سياسى نقش مهمى بازى كرده است.

بنياد اين نظريه بر اين فرضيه بنا نهاده شده

كه پيش از تكوين دولت٬

انسان در وضع طبيعى (state of nature)

زندگى ميكرد.

وضع طبيعى را

عده اى حالتى پيش از اجتماعى شدن

و عده اى پيش از سياسى شدن ميدانند

ولى هر چه بوده باشد

وضعى پيش از پيدايش نهاد حكومت است.

وضع طبيعى جامعه اى سازمان يافته نبود

و در آن هيچ قدرت سياسى وجود نداشت

تا قوانين و مقرراتى را وضع كند

و به اجرا بگذارد.

تنها به اصطلاح قانون طبيعى

تنظيم كننده رفتار و عمل بشر بود.

جانبداران گوناگون اين نظريه

در مورد شرايط گوناگون انسان در وضع طبيعى

توافق ندارند (كه در اينباره به

تفصيل سخن خواهيم گفت).

برخى آنرا وضع ددمنشانه و برخى

يك زندگى معصومانه و با سعادت دانسته اند.

شرايط اين زندگى هرچه بود

انسان در وضع طبيعى

به دلايلى(كه به تفصيل خواهم گفت)

تصميم گرفت آن وضع را رها كند

و يك جامعه مدنى بنا بر

يك قرار اجتماعى برپا دارد.

پس از آن قانون طبيعى جاى خود را

به قانون بشرى داد كه توسط

اقتدار سياسى به اجرا در مى آمد.

بنابر نظريه قرارداد اجتماعى

دولت محصول كوشش سنجيده انسان است

و اقتدار خود را از رضايت مردمى ميگيرد

كه در زمانهاى دور تاريخى

از راه قرار اجتماعى

خود را به صورت هيئتى سياسى سازمان دادند.

ميان طرفداران اين نظريه اختلافاتى وجود دارد

و آنرا براى اهداف مختلف بكار برده اند.

هابز آنرا براى توجيه استبداد

لاك براى پشتيبانى

از حكومت مبتنى بر قانون اساسى

و روسو براى حمايت از

دكترين حاكميت عمومى از آن استفاده نموده اند.

 

ادامه دارد....

از کتاب بنیادهای علم سیاست

نوشته عبدالرحمان عالم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 23:10 توسط مهدى فیاض |

ما ، من ، ما

                          

 

هیچم

هیچم و چیزی کم

ما نیستیم از اهل ِ این عالم که می بینید

وز اهلِ عالم های دیگر هم

یعنی چه بس اهلِ کجا هستیم ؟

از عالم ِ هیچم و چیزی کم ، گفتم .

غم نیز چون شادی برای خود خدایی ، عالمی دارد

نورِ سیاه و مبهمی دارد

پس زنده باشد مثلِ شادی ، غم

ما دوستدارانِ سایه های تیره هم هستیم

و مثل عاشق ، مثل پروانه

اهل نمازِ شعله و شبنم

اما

هیچم و چیزی کم .

*

رفتم فرازِ بام ِ خانه ، سخت لارم بود 

شب بود و مظلم بود و ظالم بود

آنجا چراغ افروختم ، اطراف روشن شد

و پشه ها و سوسک ها ، بسیار

دیدم که اینک روشنایم خورده خواهد شد

کِشتم اسیرِ بی مروت  زرده خواهد شد

باغِ شبم افسرده خونِ مرده خواهد شد

خاموش کردم روشنایم را

و پشه ها و سوسک ها رفتند

غم رفت ، شادی رفت

و هول و حسرت ترکِ من گقتند

و اختران خفتند

آنگاه دیدم ، آن طرف تر از سکُنجِ بام

یک دختر زیباتر از رویای شبنم ها

تنها

انگار روح ِ آبی و آب است

انگار هم بیدار و هم خواب است

انگار غم در کسوت ِ شادیست

انگار تصویر خدا در بهترین قاب است

انگارها بگذار

بیمار !

او آن "نمی دانی و می دانی" است

او لحظه ی فرار جادویی

او جاودانه ، جاودانتاب است

محضِ خلوص و مطلقِ ناب است

*

از بام پایین آمدیم ، آرام

همراه با مشتی غم و شادی

و با گروهی زخم ها و عده ای مرهم

گفتیم بنشینیم

نزدیک ِ سالی مهلتش یک دم

مثلِ ظهورِ اولین پرتو

مثل ِ غروب ِ آخرین عیسایِ بن مریم

مثل نگاه غمگنانه ی ما

مثل بچه ی آدم

 

آنگاه نشستیم و به خوبیّ خوب فهمیدیم

باز آن چراغ روز و شب خامش تر از تاریک

هیچم و چیزی کم .

تهران ، فروردیین 1369

زمستان ، مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 22:1 توسط محمد فیاض |

 

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را

آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.

 این درد ها را نمی شود به کسی ابراز کرد چون

عموماً عادت دارند این درد  های باورنکردنی را

جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند

 و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید

جاری و عقاید خودشان سعی  می کنند آن را

با لبخند شکاک و تمسخر آمیزی تلقی بکنند

 زیرا بشر هنوز  چاره و دوایی برایش پیدا

نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط

شراب  و خواب مصنوعی به وسیله افیون

 و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر

 این گونه دارو ها موقت است و به جای

 تسکین پس از مدتی بر شدت درد  می افزاید.

 من سعی کردم آن چه را به یادم هست بنویسم

 آن چه را که از ارتباط  وقایع در نظرم

مانده بنویسم . برای من هیچ اهمیتی ندارد که 

 دیگران باور کنند یا نکنند فقط می ترسم

 که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم

 زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب

 برخوردم که چه ورطه هولناکی  میان من و

 دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است

 باید خاموش بود.

 بوف کور

 صادق هدایت

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 23:59 توسط رویا |

     

(عکس از سایتwww.paulocoelho.com.br)

(توضیح عکس : پائولو کوئلیو و آنابلا پائیوا (خبرنگار برزیلی) در مرقد حضرت عبدالعظیم – ری - 5/3/79 )

میلیون ها نفر را در خیالم می آورم که در آن لحظه

 احساس بی حاصلی و بدبختی می کنند – هرچند

 ثروتمند و جذاب و اغواگر باشند – چرا که آن شب

 تنهایند ، دیروز هم تنها بوده اند، شاید فردا هم

 تنها باشند . دانشجویانی که نمی دانند با کی

بیرون بروند ، پیرترهایی که جلوی تلویزیون

 نشسته اند و فکر می کنند شاید  تلویزیون

 آخرین راه نجاتشان باشد ، تاجرها در

 اتاق هایشان در هتل ، در این فکر که آیا کارشان

معنایی هم دارد ؟ زن هایی که عصر ها را  به

  آرایش و درست کردن موهایشان می گذرانند تا

 به کافه باری بروند و وانمود کنند دنبال رفیقی

 نمی گردند ، و فقط می خواهند نشان بدهند که

 جذابند ، مردها نگاه شان می کنند و سعی

می کنند سر صحبت را باز کنند ، و زن ها حال

و هوایی برتری جویانه آنها را پس می زنند ...

 چرا که احساس حقارت می کنند ، می ترسند

مردها بفهمند که آنها بسیار تنهایند ، کاری

 بی اهمیت دارند ، نمی توانند درباره ی

وقایع دنیا حرف بزنند ، چرا که از صبح تا

شب کار می کنند تا نان در بیاورند و دیگر

وقتی برای خواندن اخبار روز را ندارند .

 

کسانی که خود را در آیینه نگاه می کنند و

 خودشان را زشت می پندارند ، گمان می کنند

 زیبایی خصوصیتی بنیادی است ، و برای  سازش

 با خودشان ، وقتشان را به تماشای مجله هایی

 می گذرانند که در آن ، همه زیبا و ثروتمند و

 مشهورند . زن و شوهرهایی که تازه شام

 خورده اند ، دوست دارند مثل قدیم  ها با هم

 صحبت کنند ، اما گرفتاری های دیگری هم در

 کار است ، مسایل مهم تر ، و همصحبتی را باید

 به فردا واگذارند ، فردایی که هرگز نمی آید .

 

عصر آن روز ، با دوستی نهار خورده ام که تازه

 از همسرش جدا شده و ادعا می کند :"حالا

دیگر آزادم ، آنطور که همیشه آرزو

 داشتم  ." دروغ است ! هیچ کس این شکل

 آزادی را نمی خواهد ، همه ی ما تعهدی

 می خواهیم ، می خواهیم کسی کنارمان باشد

 و زیبایی های ژنو را ببیند ، درباره ی کتاب ها

و مصاحبه ها و فیلم ها صحبت کند ،یا

 ساندویچمان را با هم تقسیم کنیم ،

چرا که پولمان به خرید دو تا ساندویچ نمی رسد .

 بهتر است آدم نصف یک چیز کامل را بخورد .

بهتر است شوهر آدم مزاحم آدم شود و برای دیدن

 یک مسابقه ی فوتبال در تلویزیون ، زودتر به

خانه بیاید ، یا زن آدم جلوی ویترین مغازه ای

 بایستد و حرف آدم را درباره ی برج کلیسای

جامع قطع کند ... که تمام ژنو را در خود دارد

و می توان تمام وقت و آرامش را در آنجا یافت .

بهتر است آدم گرسته بماند تا تنها . چرا که

وقتی تنهاییم ، انگار دیگر بخشی از بشریت

نیستیم ، و منظورم نه تنهایی داوطلبانه ،

که تنهایی تحمیل شده است .

هتل زیبا در آن طرف رودخانه منتظرم است ،

با سوییت راحتم ، کارمندهای خوش برخورد ،

 سرویس درجه یک ... و این احساس مرا

 بدتر می کند ، چرا که باید شاد باشم ، باید از

 تمام این دستاوردهایم راضی باشم .

 

در راه برگشت ، به کسان دیگری بر می خورم که

 وضعی مشابه من دارند ، و پی می برم که دو

 نگاه متفاوت در چشم هایش است : یا با تکبر ،

تا وانمود کنند در این شب زیبا ، خودشان تنهایی

 را برگزیده اند ، یا اندوهگین ، و شرمنده از

تنهاییشان .

 

این ها را گفتم ، چرا که اخیرا یاد هتلی در

 آمستردام افتاده ام ، به یاد زنی که کنارم بود ،

 با من حرف می زد ، از زندگیش برایم می گفت .

همه ی این ها را می گویم ، چرا که ، هرچند در

 کتاب جامعه آمده که زمانی برای دریدن و زمانی

 برای دوختن هست ، اما گاهی زمان دریدن ،

 زخم های عمیقی به جا می گذارد و بدتر از

 قدم زدن در تنهایی و بدبختی در ژنو ، این است

 که کسی را کنارمان داشته باشیم و کاری کنیم

 که این شخص احساس کند در زندگی ما هیچ

 اهمیتی ندارند ."

 

پیش از اینکه تشویقم کنند ، زمان درازی

سکوت برقرار شد .

 

 

 

از کتاب "زهیر" نوشته ی پائلو کوئلیو


ترجمه  ی آرش حجازی


انتشارات کاروان

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:30 توسط محمد فیاض |

آدمى نميتواند هميشه نويسنده پوچى باشد.

هيچكس نميتواند معتقد به

وجود ادبيات سياه شود.

البته ميتوانى رساله اى

در مفهوم پوچى بنويسى يا نوشته باشى.

ميشود درباره زناى محارم قلم فرسايى كرد

و اين دليل آن نيست كه

انسان دست تجاوز

به خواهر فلك زده اش دراز كرده باشد.

مثلا جايى نخوانده ام كه سوفوكل

پدرش را كشته

يا دامن مادرش را به ننگ آلوده باشد.

اين پندار كه هر نويسنده اى

الزاما در مورد خود مى نويسد

از آن افكار كودكانه است.

اصلا منعى در كار نيست

كه هنرمند ابتدا به زندگى ديگران٬

به عصر خود٬

يا به اسطوره هاى آشنا توجه كند.

حتى اگر اتفاق افتد كه نويسنده اى

شخص خود را موضوع داستانش كند

به ندرت ممكن است

از خود چنان كه هست سخن بگويد.

آثار هر نويسنده غالبا داستان كمبودها

و يا وسوسه هاى اوست

و تقريبا هرگز سرگذشت خود او نيست.

 به خصوص وقتى ادعا ميشود اين آثار

حكايتگر زندگانى راستين آن نويسنده است.

هرگز هيچ آدميزاده اى جرات نكرده

كه چهره راستين خود را نقاشى كند.

من آرزومندم كه نويسنده اى بيرون گرا باشم.

منظورم از بيرون گرا نويسنده ايست

كه شخص خود را موضوع داستانش نميكند.

اما اصرار عصر ما

در يگانه شمردن نويسنده و قهرمان او

اين آزادى نسبى نويسنده را منكر ميشود.

وبدين ترتيب من پيامبر پوچى شناخته ميشوم.

من جز مطرح ساختن انديشه اى كه

در كوچه هاى زمانه خود يافته ام چه كرده ام؟

البته بديهى است كه

من و نسل من اين انديشه را پرورانده ايم

و پاره اى از وجودمان

هميشه آنرا خواهد پروراند.

منتها من به اندازه لازم

با اين انديشه فاصله گرفته ام تا آنرا مطرح كنم

و منطقش را روشن گردانم.

هر چه كه بعد از آن نوشته ام شاهد مدعاست.

اما بهره بردارى از يك عبارت

ساده تر از استفاده از يك ظرافت است.

اينست كه عبارت را برگزيده اند

و من همچنان پيامبر پوچى مانده ام.

در تجربه اى كه مورد توجه من بود

و درباره آن فرصت نوشتن دست داد

پوچى فقط اولين موضع بود٬

اگرچه خاطره يا رد پايش

پا به پاى آثار بعدى من حركت كند.

حال هر قدر من اين مطلب را تكرار كنم

سودى ندارد.

اصلا چگونه ميشود محدود به اين انديشه شد

كه هيچ چيز حاوى معنى نيست

و بايد از همه چيز نوميد گشت؟

وارد كنه مطالب نميشوم

همين قدر ميگويم

همانطورى كه ماديت مطلق وجود ندارد

-چون تنها براى تلفظ واژه ماديت

بايد پذيرفت كه در اين جهان

چيزى سواى ماده وجود دارد-

هيچ گرايى(نيهيليسم) كامل هم وجود ندارد.

همين كه گفته ميشود همه چيز بى معنى است

چيزى ميگوييم كه معنى دارد.

انكار هرگونه معنى براى جهان

يعنى حذف هرگونه داورى ارجمند.

در صورتيكه زيستن مثلا غذا خوردن

خود يك داورى ارجمند است.

چون همين كه از مردن خوددارى ميكنيم

بقا و دوام را برگزيده ايم.

در اينصورت براى زندگى ارزشى٬

ولو نسبى قائل شده ايم.

اصلا ادبيات نوميد يعنى چه؟

نوميدى خموش است.

در صورتيكه نگاه اگر سخنگو باشد

حاوى معناست.

نوميدى راستين

برابر با احتضار مرگ يا ورشكستگى است.

پس وقتى نوميدى سخنگو شد

استدلال كرد و اثرى مكتوب به وجود آورد٬

 آنا دست برادرى بسوى ما دراز ميشود.

بى گناهى نويسنده روشن ميگردد

و دوستى پديدار ميشود.

ادبيات نوميد دو واژه متناقض است.

 

 

از آلبر کامو

کتاب دلهره هستی

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 16:20 توسط مهدى فیاض |

           

میخائیل با اقتداری که هرگز از جوانی که در

 مراسم امضای کتاب دیده بودم ، انتظار نداشتم ،

می گوید :"ادامه بدهید ."

 

وکیل اطاعت می کند :

 

"امروز از موسسه ی منابع انسانی و حقوقی در

 لندن گزارشی دریافت کردم . مضمونش این بود :

 

الف)  دو سوم کارمندان هر شرکت ، نوعی

رابطه ی عاطفی با هم دارند . فکرش را بکنید !

معنایش این است که در دفتری با سه کارمند ،

دونفرشان نوعی رابطه ی نزدیک با هم پیدا

می کنند .

ب) ده درصد به خاطر همین موضوع ،

کارشان را ترک می کنند ، چهل درصد

رابطه هایی دارند که بیشتر از سه ماه طول

می کشد ، و در بعضی مشاغل که غیبت

درازمدت کارمندها را از خانه می طلبد ، از ده

نفر دست کم هشت نفر با هم رابطه ی جدی

پیدا می کنند . باورکردنی نیست ؟ "

 

یکی از جوان هایی که لباسش باعث می شود فکر

 کنی عضو یک گروه اوباش است ، می گوید

:"وقتی پای آمار به میان می آید ، باید به

 آن احترام بگذاریم ! ما همه به آمار اعتقاد داریم !

 آمار یعنی این که مادرم باید به پدرم خیانت کند  ،

 تقصیری هم ندارد ، کار آمار است ."

 

باز هم خنده ، باز هم سیگار ، باز هم آرامش ،

انگار آن جا ، در آن جمعیت ، مردم چیزهایی

می شنوند که همیشه دوست داشته اند بشنوند ،

و این آنها را از نوعی اضطراب می رهاند .

 به استر فکر می کنم ، و به میخائیل :"در مشاغلی

 که غیبت دراز مدت از خانه را می طلبد ،

 از هر ده نفر  هشت نفر ."

به خودم فکر می کنم ، و به دفعات متعددی

 که این اتفاق برای من هم افتاده . هرچه باشد ،

پای آمار در میان است . ما تنها نیستیم .

داستان های دیگری می گویند  - حسادت ،

 افسردگی ، ترک خانه – اما دیگر گوش

 نمی دهم . زهیر من با تمام شدت برگشته .

 با مردی زیر یک سقفم که همسرم را دزدیده ،

هرچند ، چند لحظه ای فکر کردم در یک

 گروه درمانی شرکت کرده ام . مرد مجاورم

 که من را شناخت ، می پرسد از برنامه خوشم

آمده یا نه . لحظه ای حواسم را از زهیر

 منحرف می کند ...

 

از کتاب "زهیر" نوشته ی پائلو کوئلیو


ترجمه  ی آرش حجازی


انتشارات کاروان

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 0:3 توسط محمد فیاض |

از آن زمانی که عادتهای جدید غریبه بین مردم

 

 رایج شد پیمان جدیدی بسته شد و ما اخلاق

 

 جدیدی پیدا کردیم.اخلاقی که به تناسب خودش

 

صورت زندگی ما را هم تغییر داد.

 

ولی چون این ماجرا در کشور ما اصالت نداشت

 

 و مصنوعی و تقلیدی بود و بدون فکر و ذکر و

 

 حساب و کتاب وارد می شد ما را به تدریج

 

میان زمین و آسمان معلق ساخت.

 

سابقه اش هم به زمانی برمی گردد که این ملت

 

و در واقع پدران من و شما دچار بیماری جدیدی

 

 شدند که بینشان سابقه نداشت.من اسم این

 

 بیماری را "بیماری روشنفکری"می گذارم.

 

 

 حتماً تعجب می کنی و می پرسی که مگر

 

 روشنفکر بودن و فکر روشن داشتن بد است

 

 که من آن را بیماری می نامم؟ و یا اینکه مگر

 

قبل از آن پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های

 

 ما تاریک فکر بودند و اینکه اگر از تاریک فکری

 

بیرون آمده باشند خودش نمی تواند بیماری باشد!

 حق با توست شاید به خاطر همین به

 

 خاطر همین گمان بوده که این کلمه بین مردم

 

 زیبا جلوه کرده و به عنوان لقب یا صفتی مثبت

 

 و پسندیده رایج شده است.

 

  مردم عموماً بدون توجه به سه بعد این

 

کلمه یعنی:مفاهیم روشنفکری.سابقه تاریخی و

 

 زادگاه آن این اصطلاح را به کار می برند و

 

 مفهوم پسندیده ای از آن برداشت می

 

کنند.البته تقصیری هم ندارند

 

 چون این خودش از نشانه های آشفتگی است

 

اما آشفتگی از نوع زبان  "انتلکتوئل"اصطلاحی

 

بود که نویسندگان ایرانی آن را با معادل

 

"روشنفکر" وارد زبان فارسی کردند.خود کلمه

 

 

انتلکتوئل برگرفته از واژه "انتلکت"به معنای

 

 خرد است.بنابراین این کلمه سابقه به جایی

 

خارج از ایران دارد سابقه اش هم بر می گردد

 

به اروپای قرن 18.

 

  در آن عصر برخی از فیلسوفان همه تلاش

 و کوشش

 

خود را صرف آن می کردند تا دیدگاهی صرفاً

 

 مادی و این جهانی برای انسان ترسیم کنند

 

و این بینشی بود در مقابل و رو در رو با نگاه

 

 و بینش دینی.این موضوع هم بر می گشت

 

 به مخالفت ها و کشمکش هایی که این فیلسوفان

 

 با کلیسا و اهل دین پیدا کرده بودند.

 

 

  روشنفکری قرن 18یک بینش کاملاً جهانی

 

 است کهدر دوره رنسانس در هنر.سیاست و

 

علوم طبیعی شکل گرفت و آغازش هم ا ز

 

 انگستان بود که به فرانسه و سپس آلمان

 

راه پیدا کرد.

 

 این کشورها سعی داشت با پشت کردن به

 

 دین کلیسا و مذهب موضوع دیگری را جایگزین

 

 اندیشه دینی کند.

 

  اگر دوباره به معنی کلمه انتلکت که به معنی خرد

 

 است بر گردی  می بینی که روشنفکر یا همان

 

 انتلکتوئل کسی است که خرد انسانی را جانشین

 

وحی و اندیشه دینی کرده است.

 

 واژه روشن هم همیشه انسان را به واژه

 

تاریک می اندازد .از همین جا می توانی

 

 بفهمی که چرا کلمه روشنفکر ساخته شد.

 

 

 اما علت اینکه چرا فلاسفه روشنگر قرن 18

 

 

طرفدارن دین را تاریکفکر می خوانند را باید

 

 از نوع نگاهی که پیروان دین به عالم دارند فهمید.

 

مومنان کتاب آسمانی عالم و همه آنچه را که

 

در هست مخلوق خدای نا دیدنی می دانند

 

و معتقدند که همه عالم فقط در این جهان قابل 

 

لمس خلاصه نمی شود بلکه عالم

 

وسیع دیگری به نام عالم غیب و غیرمادی وجد

 

 دارد که روح همه انسان ها به آن تعلق دارد.

 

 

 این عالم غیبی همان باطن و لایه پنهان جهان

 

است که با چشم سر دیده نمی شود پس

 

 جهان مادی و خاکی سنگها گیاهان و جانوران 

 

و...آشکار و ظاهر است پس عالم غیر

 

مادی یا عالم غیبی پنهان است.از این جا معنی

 

 کلمه روشنفکر به خوبی معلوم می شود.

 

 

در واقع روشنفکر تنها به لایه روشن

 

شفاف و ظاهر هستی اعتقاد دارد و هر آنچه که

 

 پنهان و غیبی بوده و با حواس او قابل درک

 

 و تجربه نباشد رد می کند و نمی پذیرد.

 

 

اسماعیل شفیعی سروستانی

 

 

(برای روشن فکری توجیهات بیشتر و مفصل تری

 

 

 آمده بود که من صبر می کنم اگر تقاضایی

 

برای ادامه متن شد حتما ادامه رو توی

 پست بعدی می نویسم)

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 17:26 توسط رویا |

به مناسبت این خبر خوش :

      

منشور کوروش


منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر،

شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه

چهار گوشه جهان.پسر کمبوجیه،

شاه بزرگ، شاه انشان ، نوه کوروش،

شاه بزرگ ... نبیره چیش پیش،

شاه بزرگ ، شاه انشان ... از دودمانی که

همیشه شاه بوده اند و فراماروایی اش را

« ِ‌بل » و « نبو » گرامی می دارند

 و [ از طیب خاطر] با دل خوش پادشاهی

او را خواهانند .

آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم،

همه مردم مقدم مرا با شادمانی پذیرفتند.

 در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت

 شهریاری نشستم . مردوک