تبليغاتX
گویه گزین
 

 

اگرمنابع و ذخایر جهان به درستی تقسیم

 

 می شد و ما نیز چون بردگان اسیر

 

 دست نظریه ها و

 

 سنت های سرسخت اقتصادی نمی

 

 بودیم بی گمان هم پول و کار و هم

 

مواد غذایی به اندازه

 

کافی برای همه وجود می داشت. پیش

 

 از هر چیزاما نباید اجازه دهیم که از

 

 اندیشه ها و تلاش

 

 های سازنده ما جلوگیری به عمل آید و

 

 با سوء استفاده از فعالیت های ما جنگی

 

 تدارک دیده

 

 شود. من نیز هانند متفکر بزرگ

 

آمریکایی بنجامین فرانکلین بر این

 

 باورم که "هرگزجنگی

 

 خوب و صلحی بد وجود نداشته است."

 

 

 

من نه تنها صلح طلبم بلکه صلح طلبی

 

مبارزه جویم که برای برقراری صلح با

 

 تمام وجود

 

نبرد می کنم.هیچ چیز قادر به از میان

 

برداشتن جنگ نیست مگر آنکه انسان

 

ها خود از رفتن

 

 به  جبهه سر باز زنند. برای تحقق

 

آرمانهای بزرگ نخست اقلیتی مبارز

 

 تلاش و کوشش می

 

کند.آیا بهتر نیست در راه صلح که به آن

 

 ایمان داریم رنج کشید تا در جنگ که

 

به آن باوری

 

نیست نابود شد؟

 

 

 

 هر جنگ حلقه ای است که به زنجیر

 

بدبختی بشرافزوده می شود و مانع رشد

 

 انسان می

 

 گردد.از این رو سرپیچی عده ای هر

 

چند کم از شرکت در جنگ می تواند

 

نمایشگر اعتراض

 

 عمومی علیه آن باشد. توده های مردم

 

 اگر در معرض تبلیغات مسموم قرار

 

نگیرند هرگز

 

 هوای جنگ در سر ندارند. باید به آنها

 

در مقابل این تبلیغات مصونیت داد.باید

 

فرزندان خود

 

را در مقابل نظامیگری واکسینه کنیم و

 

 این کار زمانی ممکن می گردد که آنان

 

را با روح

 

صلح طلبی تربیت کنیم.بد بختانه ملت ها

 

 با هدف های نادرست تربیت شده اند.

 

در کتاب های

 

 درسی به جنگ ارج می نهند و وحشت

 

 و خرابی های آن را نا دیده می گیرند و

 

 از این

 

 طریق کینه توزی را به کودکان تلقین

 

می کنند من اما می خواهم آشتی بیاموزم

 

 نه نفرت

 

 عشق بیاموزم نه جنگ.

 

 

 

کتاب های درسی باید از نو نوشته شوند

 

 تا بتوانند به جای دامن زدن به

 

اختلافات قدیمی و

 

ابدی و ساختن پیشداوریهای بی مورد

 

روح تازه ای در نظام آموزشی ما

 

بدمند. تربیت از

 

گهواره آغاز می شود و بر عهده مادران

 

 جهان است که کودکان خود را صلح

 

خواه و صلح

 

دوست تربیت کنند. البته ممکن نخواهد

 

بود که غرایز جنگ طلبی را در

 

محدوده یک نسل از

 

 میان برداشت حتی مطلوب نخواهد بود

 

 که این غریزه را به کل ریشه کن کرد.

 

 انسان ها باید

 

 همواره مبارزه کنند اما مبارزه در

 

 راهی ارزشمند و نه در محدوده های

 

موهوم و با تعصبات

 

 نژادی و با انگیزه زیاده خواهی که

 

بیشتر تحت لوای میهن دوستی صورت

 

 می گیرد.سلاح ما

 

 خرد ماست نه توپ و تانک.

 

 

 

چه جهان زیبایی می توانستیم بسازیم

 

اگر تمام نیرویی که در یک جنگ به

 

هدر می رود در

 

 خدمت سازندگی به کار می گرفتیم.

 

یک دهم از نیروی تلف شده در جنگ

 

 جهانی اول و

 

 بخش کوچکی از ثروتی که برای تولید

 

 تسلیحات و گازهای سمی از میان رفت

 

 کافی بود تا

 

زندگی بایسته ای  برای انسان های

 

کشورهای درگیر جنگ  فراهم آورد و

 

از فاجعه گرسنگی

 

 و بیکاری جلوگیری کرد.

 

 

 

ما امروز به همان اندازه که برای جنگ

 

 ایثار و از خودگذشتگی نشان دادیم باید

 

در راه صلح

 

نیز آماده فداکاری باشیم. هیچ چیز برای

 

 من مهم تر از مسئله صلح نیست.جز

 

 این هر آنچه می

 

 گویم و هر آنچه انجام می دهم قادر به

 

تغییر ساخت جهان نیست اما شاید ندای

 

من بتواند در

 

 خدمت امری بزرگ قرار گیرد ندایی

 

که اتحاد انسان ها و صلح در جهان را

 

فریاد می زند.

 

 

آلبرت اینشتین

 

از کتاب "چرا جنگ؟"

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 18:20 توسط رویا |

به نام خدا

کتاب "راه طی شده " ، نوشته ی مهندس مهدی بازرگان  ، تفصیل و توسعه ی  4 جلسه سخنرانی وی به دعوت انجمن اسلامی دانشجویان در آذرماه 1326  در مسجد سپه سالار است . در این کتاب ، نگارنده دل مشغولی های دینی خود را مطرح می کند و در مقدمه می نویسد : "اگر از دو دسته  از مردم امروزی که از لحاظ عقاید و افکار در دو قطب مخالف قرار گرفته ، یکدسته را  متدین  و دسته ی دیگر را متجدد می گویند ، بپرسید  وضع دینداری در دنیا چگونه است  و انسان متمدن تا چه درجه اعتقاد به کتب مذهبی پیدا کرده یا بعبارت دیگر بشر تا چه مرحله  از راهی را که انبیا رسم نموده اند طی کرده است . تقریبا یک جور جواب خواهید شنید . هر دو دسته جواب منفی می دهند . " در ادامه توضیح می دهد که چرا جواب این دو گروه منفی است . عواملی چون توجه بیش از حد به ظاهر عبادات را برای دسته ی اول و بی اطلاعی و بی خبری از علوم دینی را برای دسته ی دوم می شمارد .

وی با چنین مقدمه ای وارد بحث دین می شود و می خواهد دین را آنگونه که هست ، بدون پیرایه از هر گونه عادات کورکورانه و عقاید خرافی و با تکیه بر عقل سلیم بشری ، بازشناساند. در کتاب می خوانیم : بشر از روز اول در راهی جز راه انبیا پیش نرفته است و اتفاقا دسته ی افراطی دوم که پیشرو آنها مادیون علمی می باشند در جاده ای افتاده اند که سر منزل آن خدا و آخرت و دین است. شاید اینها به درک حقیقت و مبداء و معاد نزدیکتر باشند تا بسیاری از مقدسین خرافی مسلک. وی معتقد است که مردم در راه انبیا ، عقب افتاده اند و باید زحمات بسیاری بکشند تا بتوانند به معارف آنها دست یابند.  می خوانیم : دین حق یکی از سهل و ممتنع های روزگار می باشد که درک و اجرای آن گرفتاری ها ، انقلاب ها ، بینایی و رشد فوق ااعاده از ناحیه ی بشر لازم  دارد.

و یری الذین اوتو العلم الذی انزل الیک من ربک هو الحق و یهدی الی صراط العزیز الحمید .  (ص 3 )
و کسانی که بهره از دانش برده اند . خواهند دید آنچه از پروردگار تو نازل شده است همان حق است و راهنمای طریق عزت دهنده ی پسندیده، می باشد.

می خوانیم : خداپرستان خود را مثل بچه های عزیز دردانه ی خدا خیال کرده و هر مشکلی را با دعا و توسل می خواهند درست شود. فداکاری اولیای دین را برای تمام امت تا روز قیامت کافی تصور می کنند . بنابراین کوشش به خرج نمی دهند و حرکتی نمی کنند. دنیا پرستان چون اتکا و امید به جایی جز خودشان ندارند . با تمام قوی می کوشند و خیلی پیش می روند. ولی به همین دلیل که زیر پای محکم ندارند مثل پرشی که از بالای تخته ی روی آب بشود سرپیش می آید و پا پس می رود. بالنتیجه پیشرفت حاصل نمی شود. سرنگون هم می شوند. وی معتقد است که این دو گروه بالاخره به هم خواهد رسید و آنروز ، روز سعادت بشر است .

می نویسد :" به نام خدا و برای تدارک و تسریع آنروز این کتاب را شروع می کنیم ..."

ترتیب بیان مطالب در کتاب که در 6 بخش صورت می گیرد ، بدین ترتیب است :
 فصل اول به خصوصیات دعوی پیامبران ، انکار انبیا ، اختلاف انبیا با فلاسفه و دانشمندان ، قیاس الهام هنرمندان و وحی پیغمبران و ... می پردازد .
فصل دوم  به خلاصه ی ادیان ، اولین ندای هدایت ، پیامبران صاحب شریعت ، آخرین ندای هدایت یا مرحله ی نهایی سیر و ... می پردازد .
3 فصل بعدی که با عنوان های مراحل اول تا سوم از راه طی شده نام گرفته اند به اصول سه گانه ادیان یعنی توحید ، عبادات و قیامت می پردازد.
و در فصل آخر با عنوان ( اما راه بشر ...) به دستاوردهای روشن گر و علمی بشر مترقی امروز و مقایسه ی آن با تعالیم قرآن  می پردازد .

در این گزارش سعی کرده ام ، نکات کلیدی از هر فصل را بیاورم تا مفهوم کلی ( راه طی شده ) بیان شود.  

فصل اول : خصوصیات دعوی پیامبران

در این فصل به  انکار پیامبران توسط مردم پرداخته است ، آیات متعددی از قرآن کریم را برای بیان این انکارها می آورد و معتقد است که برای بشر بسیار عجیب و محال است که بشری مانند خود آنها از جانب خدا مطالب و دستورهایی دریافت نماید  ، از همین رو پیامبران را انکار می کردند. آنها انتظار داشتند که پیغمبر خدا غیر از آدمیزاد و از فرشتگان باشد. بعد با اشاره ی کوتاهی به مسئله ی وحی وارد بحث اختلاف میان پیامبران با فلاسفه و دانشمندان می شود . در این بخش که بسیار با دقت و با مثال های متعدد همراه است ، تفاوت های عمده ی این دو گروه را بیان می کند. از آن جهت این دو گروه را با هم مقایسه کرده است زیرا معتقد است در تشکیل عقاید ، هدایت افکار و آرزوهای جامعه این دو گروه نقش بسزایی دارند.برای مثال می خوانیم :حضرت عیسی (ع) به بنی اسرائیل فرمود من نیامده ام کلمه ای بر تورات بیفزایم یا کلمه ای از آن بردارم و روی این اصل مسیحیون عهد عتیق و عهد جدید را مقدس و محفوظ می دارند. ارسطو بهترین شاگرد افلاطون است ولی گفتار استاد را قبول ندارد. مکتب جدید باز می کند و می گوید افلاطون را دوست دارم اما به حقیقت بیش از افلاطون علاقه مندم. در جایی دیگر می خوانیم : سر ویلیام جیمس می آید در مکتب خود به نام پراگماتیسم حقیقت را آن چیزی می داند که در عمل مفید باشد و حق آنچیزی که با واقع منطبق گردد. حال اگر شما بخواهید تعریف صحیحی برای امر نسبی مفید . برای تشخیص واقع بیان کنید در دور تسلسل عجیبی گرفتار خواهید شد و بالاخره پایدرس  فلسفه باین نتیجه خواهید رسید که حضرات نه تنها گرهی و مشکلی را نگشوده اند بلکه انسان را کلاف سر درگم و بیچاره هم می فرمایند. بگفته ی خیام:
آنانکه محیط فضل و آداب شدند     در جمع کمال شمع اصحاب شدند       ره زین شب تاریک نبردند برون     گفتند فسانه ای و در خواب شدند
در مقابل این تفرق و تحیر فلاسفه در نزد انبیا توحید و تقویت حکم فرماست . شعار انبیا  تعالوا الی کلمه سواء می باشد. در حالی که انبیاء با صراحت و قوت تکلیف بشر را روشن می نمایندو فلاسفه شخص را از سادگی و صفای فطری بتاریکی حیرت و بدبینی نسیت به خلقت و حقیقت در می آورند.و مثال های متعدد دیگر که مجال نیست. در بخش پایانی هم مقایسه ای بین هنرمندان و پیامبران از آن جهت صورت می گیرد که هر دو گروه بدون تعلیم خاصی ، نبوغ و استعداد های ذاتی بروز داده اند .می خوانیم : هنرمندان اصیل و پیغمبران صدیق هر دو الهام می گرفته و تحت تاثیرات غیر ارادی غیرمصنوعی به پرواز در می آمده اند ولی با این تفاوت اساسی که اولیها در نتیجه ی هم آهنگی و رشد فوق العاده ی استعداد های نفسانی توانسته اند عواطف و احساسات حیوانی را بوجه اکمل تحریک و ترجمه نمایند و نمونه کامل لطافت و دقت یا شدت تمایلات بشری باشند در صورتیکه پیغمبران پا در عالم دیگری گذارده راهی ما بین دل و عقل گشوده از عشق به علم و از حق به حقیقت رسیده ، عوض آنکه در داخل احساسات و عواطف حیوانی محدود بشری رشد پیدا نمایندو نظرشانبر جاذبه های عمر کوتاه دو روزه ی دنیا باشد ارتباط و هم آهنگی با عالم کلی وجود و سیر در میدان بی انتهای خلقت از مبداء تا معاد را وجهه ی همت قرار داده اند ...

فصل دوم  خلاصه ادیان

دین ، آن دین حق صحیحی که قرآن می گوید :
قولوآمنا انزل البنا و ما انزل الیکم و الهنا و الهکم واحد و نحن له مسلمون (ص20)
یک دین بیشتر نیست و تفاوتی ما بین گفته های پیغمبران بر حق نباید گذاشت .
این دین واحد پس از حذف مظاهر یا فروعی که بعضی متناسب زمان و مکان از ابتدا وجود داشته و بعضی بعدا مزید شده است در سه جمله یا سه ماده ی ذیل خلاصه می شود : یک ) دنیا را خدایی است واحد ، 2) بشر مقید بوظائف و آدابی می باشد ، 3)پس از مرگ بهشت و جهنمی در کار است .
بعد از توضیح مختصر موارد بالا به ترتیب پیامبران را می شمارد و ادیان نزد هر یک را با استفاده از آیات قرآن و ... باز می شناساند و ویژگی های مهم  ، اقوام و سرگذشتانشان را بیان می دارد  . حضرت آدم ، حضرت صالح  ، حضرت ابراهیم ، نسل ابراهیم ، حضرت یعقوب و یوسف ، حضرت شعیب ، حضرت موسی ، حضرت عیسی ، پیغمبر آرین و حضرت محمد (ٌص)  از جمله ی آنان هستند . با استفاده از این مطالب به یک نتبچه گیری می رسد و آن این است که سیرزنجیرواری که پیامبران داشته اند با سیری که انسان ها در زمینه ی شناخت ادیان کرده و می کنند در تضاد است ، دو سیر متضاد ! مطالعه این دو سیر علاوه بر جنبه ی تاریخی فواید دیگری هم دارد. اغلب مردم عقیده دارند که مخترع ادیان پیغمبران بوده اند . تصور می کنند آنها هستند که دستگاه های کهانت و روحانیت را درست کرده اند . پیغمبران را معماران واقعی اصلی معابد و مولفین اولیه عقاید دینی بشر می دانند . شاید حقیقت چنین نباشد.  (ص 46 47        خواستی بنویس !)

بعد از بیان این مطالب به بررسی مذاهب باستانی می پردازد. مذاهب ودا در مصر ، مذهب زرتشت در ایران ، مذهب هندو ها . بررسی مشترکات این ادیان و توحیدی بودن آنها با آوردن اصول از هرکدام  . در این بخش ، نویسنده با وسواس و دقت خاصی نظرها وکتاب های مهم پیرامون این ادیان را مطالعه کرده است و از هیچ تلاشی دست برنداشته است .

مرحله ی اول از راه طی شده       توحید

در این فصل پیرامون وحدانیت و توحبد بحث می کند . ابتدای فصل ،به سیر وحدانیت در تاریخ بشر می پردازد. می خوانیم : تا آنجا که تاریخ نشان می دهد قدیمی ترین بشر متمدن بشر بت پرست بوده است . این خود اولین قدم با فیام بشریت در راه توحید می باشد. انسان در آستانه ی تمدن برخورده است  باینکه در دنیا قانون علت و معلول حکم فرما می باشد. هر پدیده ای یا اثری که مشاهده می شود ناچار موثری باید داشته باشد. و بعد پیدایش رب النوع های مختلف را ریشه بابی می کند.  می خوانیم : پرستش آثار طبیعتی قدم بزرگی بود که بشر از دائره ی خودبینی و خودپرستی فراتر نهاده متوجه عظمت طبیعت و تاثیر مثبت بعضی از آثار آن گردید. درست است که در این موقع نیز به عقیده ی ما خدای او مخلوقی بیش نبود ولی از مخلوق های عالی طبیعت بود. لااقل مافوق تصور و هم دارای وجود خارجی  واقعی بود. بعد از آن بطور مفصل به پیدایش فلسفه می پردازد . می خوانیم: دنیا هیچ وقت متوقف نمی شود. بشر که راه تکامل را می پیمود نمی توانست تا ابد دلخوش با این افکار باشد.3 دسته  افکار جدید در مقابل بت پرستی ایجاد شد : دسته ای نسبت به محسوس و غیر محسوس دنیا نظر تو خالی نگریسته منکر هرگونه واقع و حقیقت مطلق شدند.اینها سوفسطاییان بودند. دسته ای دیگر به سرپرستی ذیمقراط ماده را منشا تمام آثار و یگانه موثر در عالم گرفتند . اینها مادیون اند. بالاخره دسته ی سوم که در راس آنها افلاطون ، ارسطو و سقراط را می شناسیم ، برای دنیا صورتی و سیرتی با جسمی و روحی قائل شده ، همه ی چیز را مرتبط و ناشی از ارواح مجرد دانستند و پیش خود پس از یک سلسله تحصیلات و اقتباس و استدلال های کلاسیک معتقد به مبدا واحدی برای روح ها گردیدند و اعلام توحید نمودند و الی آخر ... . با پیدایش علوم جدید و فلاسفه ی جدیدی چون بیکن ، دکارت و ... موج جدیدی از برخورد دین و علم شکل گرفت. این برخورد از آن جهت بود که علم ، انسان را وادار به تفکر و تجربه می کرد در حالیکه دین آن زمان یکسری دستورات ثابت و بدون تغییر بود. این برخوردها  باعث عوامل زیر شد : مخالفت مکرر روحانیون  وقت با اکتشافات علمی . مخالفتی که البته آن را ناشی از افکار دینی و مذهب می دانستند و وقتی حقانیت مدعیان ثابت می شد یک درجه عقاید مردم پایین می آمد . با پبدا شدن موضوع و مشغولیت تازه و تحت الشعاع قرار گرفتن افکار و دستگاه های دینی. یا کشف بسیاری از مجهولات ، چاره و علاج بسیاری از دردها و همچنین بروز نتایج محیرالعقولی که صرفا از راه علوم و بدون استمداد از نام خدا و دین حاصل گردیده بود مردم را از آن خضوعی که نسبت به ادیان داشتند خارج ساخت. در حقیقت در نظر آنها رقیب تازه ای برای خدا پیدا شد. نتایج فوری این امر این شد که دین و علم که تا آن زمان توام با یکدیگر و در انحصار روحانیون بودند از هم جدا شدند. البته دینی مه سخن از آن می آید دینی است که بازرگان این گونه تعریفش می کند : دین تحریف یافته ی کسانی که طبیعتی و ماوراء طبیعتی قائل اند.آنهایی که دین را ممزوج به افکار قدیمی و تابع علوم  و فلسفه ی غلط یونان نموده اند و اصرار دارند آن را همیشه در قالب یک سلسله تشریفات و ظواهر کهنه ی مندرس جلوه دهند.آنهایی که اثبات وجود خدا و نشانه ی حقانیت پیغمبر و دین را پیوسته در استثناها و خلاف عادت ها جستجو می نمایند. برای بیان مسائل دین و توضیح احکام آن محسوسات عالم و قوانین واقعی را که در طبیعت حکم فرما می باشدو باید از طریق علوم صحیح درک شود کنار گذارده متوسل به تعبیرهای عجیب و غریب یا علوم خرافاتی مرموز می شوند وبر سبیل بت پرستان از روی احساسات بشری شمائل خدا را تصویر می نمایند . بر پیکر دین هایی ضربه وارد می شود که غبار خرافات جمال حقیقی فطری اولیه اش را به شرک برگردانده باشد.

مثالی می آورد که خلاصه اش این است : بیاد دارم شخص محترم فاضلی از اهالی قزوین  بیان می کرد شبی در تابستان  با دوستان جمع بودیم که برخلاف عادت این شهر نسیمی از شمال آمد نه از شرق که همیشه می آمد ه است. همه تعجب کردند . آن شخص گفت : سبحان الله ! همین دلیل وجود خداست ، اگر همیشه باد از یک طرف بر شهر ما میوزید از کجا معلوم می شد که یک دست غیب و اراده ای هم در کار است .بازرگان می نویسد :  برای این شخص محترم و برای غالب معتقدین ما آن نسیم معمولی که منظما از مشرق می وزد فرستاده ی طبیعت است و دلالتی بر وجود خالق ندارد. فقط آن نسیم غیر معمولی که برخلاف روش طبیعی بوزد از جانب پروردگار ذوالجلال می باشد !

وی معتقد است : علم اشتباهات و خرافاتی را که به دین چسبیده بود پاک کرد و آن تصویر غلطی را که مردم در لباس دین ولی به اعتبار افکار قدیم از دنیا و حقایق عالم می نمودندباطل کرد.  بعد از بیان مطالبی پیرامون علم و دین به سرغ ادامه ی بحث می رود . می نویسد : گرچه بعد از پبغمبر اسلام ، اقوام مشرک نابود گشتند و بت پرستی از میان رفت ، مسئله ی جدیدی ایجاد شد و آن جنگ یا بی اعتقادی با منکرین خدا بود . این سیر را بصورت تاریخی با آوردن مثال های متعدد مورد برسی قرار می دهد. از تاثیر متون ترجمه شده ی یونانی بر افکار دین داران در قرن دوم تا نظریه های شیمی آلی توسط شیمیدان فرانسوی برتلو  و فرضیه ی کوانتا . در این نظریه ها ، ه فقط در مواقعی که نمی توانند توجیهی داشته باشند ، برای خداوند درجه ای ضعبف و احتمالی قائل می شوند . بازرگان در این باره می نویسد : پس بهتر که اصلا خدایی در کار نباشد !!!

خیلی عجیب است ... حقا که      ما قدرو الله حق قدره (ص89) بشر موحد درس خوانده و تربیت یافته امروز هم مانند مشرکین معاصز عیسی و محمد قدر خدا ابدا نشناخته او را دائما روی شمائل و بتناسب اوهام خود وصف می کند . سبحان ربک رب العزه عما یصفون  منزه است پروردگار تو – آن پروردگار صاحب عزت – از آنطوریکه او را وصف کنند .(ص89)

یا دنیا و عالمی هست یا نیست. اگر چیزی نیست منکرین خدا چیزی نگویند و جدالی هم نکنند. اگر چیزی هست علم انسان روز به روز با اینجا می رسد که یک چیز بیش نیست. شما اسم آن یک چیز را که هر چه هست از اوست آنچه می خواهید بگذاریدو پیغمبران او را خدا نام گذارده اند! هو الله الخالق الباری المصور له الاسماء الحسنی(ص93)

سبح اسم ربک الاعلی- الذی خلق فسوی- .الذی قدر فهدی-والذی اخرج المرعی-فجعله غثاء احوی     (ص99) تسبیح کن نام پروردگار والای خود را – آنکسی که آفرید و پس از ان راست و درست کرد و آن کسی که انداره و مدت قرار دادو سپس راهنمایی نمود- و آنکسی که گیاهان چراگاه را از زمین بیرون آورد-پس آن را خشک و سیاه گرداند.

الله ! لا اله الا هو !

مرحله دوم از راه طی شده      عبادات

می نویسد :عبادات در هر مذهبی یکی از جنبه های سه گانه ذیل را دارد. اول عبادات نسبت به خالق که در قرآن بنام عمومی صلوه ذکر شده است و بطور کلی عبارت است از اعتراف به بندگی خدا و دست نیاز دراز کردن به درگاه او.دوم عبادات نسبت به خلق است مانند نیکوییبه پدر و مادر، صله رحم، اصلاح امور مردم و... . همچنین جنبه ی منفی امر یعنی خودداری از ظلم، دزدی و کم فروشی ، غیبت ، سخن چینی و ... . سوم عباداتی که دو طرف آن خود شخص است. یک قسمت از این عبادات جنبه ی مادی دارد مثل طهارت ، روزه و یک قسمت جنبه ی اخلاقی دارد مثل محبت،بلند نظری ، قناعت، وفای به عهد .

بشر چه در زمان معاصر انبیا چه بعد از آنها همیشه با این فصل از ادیان یعنی با عبادات مخالفت ذاتی ابراز داشته است.اولا از این بابت که نسبت بحقانیت دعوی تردید داشته است و ثانیااز این جهت که می خواسته است زیر بار تکلیف و قیود بسیار سنگینی که خلاف تمایلات نفسانی و گاهی اوقات منافی منافع مادی شخصی او بوده است برود.حال به بحث درباره ی سعادت می پردازد هم دنیویو هم اخروی و م سیر اسعادت طلبی بشر را مورد برسی قرار می دهد. وی می گوید : انسان عاقل می داند که شرط اساسی و حداقل سعادت مادی حفظ سلامتی و ادامه زندگی می باشد. برای رسیدن یه این امر بشر یکسری زحمات را تحمل می کند و کارهایی را انجام می دهدو در کل زیر بار قیود بهداشت می رود. مثلا رعایت رژیم غذایی خاص و ... از طرفی انسان موجودی اجتماعی است و می خواهد در جامعه زندگی کند و به نفعش هست که همسر خوب ، همسایه ی خوب ، همکار خوب ، مشتری خوب ، پلیس خوب ، نانوای خوب ، وزیر خوب و بطور کلی اجتماع منظم و خوب داشته باشد و چون به آنها محتاج است باید در حفظشان بکوشد.برای همین یکسری قواعد را باید رعایت کند. قواعدی که بسیار نزدیک و مشابه عبادات از نوع دوم است. پس می بینیم که بشر برای رسیدن به نفع مادی خود  ناخودآگاه دارد اموری را انجام می دهد که عبادت هم محسوب می شود. بازرگان در این جا از سفرش به فرانسه برای تحصیل خاطره ای تعریف می کند. می گوید : در یکی از لیسه های پاریس به ما منزل دادند . در تالار ناهارخوری تابلویی با این پیام را دیدم: اگر می خواهید فرانسوی خوبی باشید ، نان را تفریط نکنید.  از این نصیحت بسیار تعجب کردم چرا که دیدم دارند به مسئله ی اسراف مسلمانان اشاره می کنند  و جالب این بود که این لیسه ، لائیک بود یعنی مدرسه ی غیرمذهبی و لین تابلو صرفا جهت جلوگیری از فساد مادی بود .

مثال های دیگری از عدالت ، مالیات ، خمس و زکات می آورد و می گوید اینجاست که معنویون و مادیون ، به همدیگر می رسند و سر حد مشترک می یایند.می بینیم پیغمبران که از یک مبدا فوق بشری و با هدفی بکلی جدا از لذائذ دنیا راه افتاده بودند همان را گفته اند که امروز بشر خودپرست مادی به آنجا می رسد! روشندل و روشن بین در یک نقطه به هم می رسند! دیده ی بینا آنرا می بیند که دل پاک از روز اول خواسته بود.

ادامه ی این بحث ها با بررسی هرکدام از موضوع های زیر به صورت بالا دنبال می شود : اخلاق معنوی و اخلاق مادی، وظائف اجتماعی ، تحصیل علم ، آزادی بشریت و مبنای وظائف مدنی  ، آزادی خدایی و مبنای عبادات دینی و... که در همه این امور با استدلال به این نتیجه می رسد که هم در دین و هم با عقب بشری می توان به آن دست یافت. دین و عقل جدای هم نیستند !

حال می خواهد رمز خوشبختی ملل غرب را بیان کند. می نویسد : ما اغلب این طور عقیده داریم که یگانه راه سعادت بشر- اعماز سعادت دنیا و نجات آخرت-خداپرستی استو مردم کافر و غیر مسلمان در دو دنیاگرفتار غضب الهی بوده روی خوش نمی بینند. ضمنا چون یک مقدار تبلیغات دینی مبتنی بر همین فکر است و در عمل مواجه با خلاف می شود، از همین جا لطمه ی بزرگی به دینداری جوانان می رسد.دوستی با تعجب از من می پرسید چگونه است که در ممالک غربی که اهل قرآن نیستند و بطور عموم مقید دین خاصی نیستند ، این طور درستی  ، پاکیزگی و بالنتیجه آبادی و سعائت حکم فرماست ؟ پس معلوم می شود بدون اعتقاد به خدا و ترس از جهنم هم ممکن است جامعه ای صاحب مکارم اخلاق و خوشبخت شود . بازرگان این طور پاسخش را می دهد : باید قبول کنیم که بشر روی دانش و کوشش و بپای خود راه سعادمت در زندگی را یافته است و این راه سعادت تصادفا همان است که انبیاء نشان داده بودند ! نباید افراط در علاقه به دین ، ما را وادار به دعوی یک حق انحصاری نماید که قرآن و حدیث آنرا رد کرده اند. سفره ی کرم خداوند بر دوست و دشمن گسترده است . کلا نمد هولاء من عطا ربک و ما کان عطاء ربک محظورا ( ص 124  اسرا 20)

در پابان این فصل به بررسی دین و جامعه شناسی می پردازد . در این بخش  از تلفیق نظریه های جامعه شناسی مدرن و احادیث و روایات استفاده می کند . به مسئله ی بی نیازی جامعه از دین و عبادات می پردازد و می گوید : اجتماع نمی تواند از عقیده و هدف یا از مسلک و مذهب بی نیاز باشد. چون لازمه ی پیشرفت و وصول بمطلوب اجتماعی وجود اعتقاد و علاقه ی فرد فرد افراد و حضور پلیس درونی می باشد . باز مسئله بر می گردد باینکه فرد انسان نمی تواند بی بند و بار در این دنیا زندگی کند . اشاره ای هم به جامعه شناسی ایران و ملل دیگر می کند ، مقایسه انجام می دهدو می گوید : اگر جامعه های اروپایی به دلایلی که گفتیم احتیاج به دین داشته و خواهد داشت ، جامعه های شرقی ( خصوصا ملت باهوش و در عین حال تنبل و سست مسلک و ظاهرآرای ایرانی) بدلائل بیشتر و قویتری ناگزیر از معتقدات دینی متقن می باشد.و به عنوان نتیجه گیری از این فصل می نویسد : حس نفع پرستی بشر را به آنجا رسانده است که دوتای از عبادات سه گانه یعنی آنچه را که راجع به نفس و خلق است حتی شدیدتر از توقع شرع انجام می دهد. به این ترتیب می توانیم بگوییم در این مرحله از مراحل انبیاء بشر به پای خود دو سوم راه را طی کرده است .قدم اول را وقتی برداشت که از حدود مطلق العنانی حیوانیت پایین تر آمده توجه به نفس خویش نمود.درین قدم سراپا بنده ی شکم و شهوت شد و هدفی جز خواب و خوراک و تنعم های جسمانی نداشته هرگونه تجاوز به دیگران را مجاز می دانست. بعدا که دید کنافع او با منافع اطرافیان کم و بیش در ارتباط است صاحب خصال اخلاقی گردید و رفته رفته از بندگی نفس پای به درگاه خدمت جمع گذارد. امروز یک فرد متمدن واقعی یک فرد اجتماعی به تمام معنی می باشدکه منافع خصوصی را در قبال وظائف اجتماعی محو کرده است و شاید به زودی یک فرد بین المللی جهانی شود. ولی قدم سوم یا ثلث باقیمانده ی راه را که از نظر انبیا ثلث اول و از لحاظ بشر ثلث آخر می باشد و عبادت نسبت به خالق است هنوز طی نکرده و برنداشته است.

ان الارض یرثها عبادی الصالحون

مرحله ی سوم از راه طی شده   قیامت

آخرین مرحله و صعب العبورترین قسمت از راه انبیا برای بشر همین مرحله است. برای انیبیاء نیز گو اینکه مراحل سه گانه به آن ترتیبی که درجه بندی کردیمو بشر پیموده پیش نیامده است ولی درک این قسمت و اطمینان بر وقوع رستاخیز از همه مشکلتر بوده است تا بجائی که به گفته ی قرآن کریم حضرت ابراهیم از تصور آن ناراحت بود و رای اطمینان قلب خود از خدا خواست نشان دهد چگونه مرده را زنده می کند. حضرت رسول چنین درخواست و تجربه ی عملی را ننمود ولی در جواب کنجکاوی امت او راجع به چگونگی ساعت (روز قیامت)  خطاب رسید : فیم انت من ذکریها الی ربک منتهیها (ص156)  تو در چه وضع و حال از ذکر این مطلب هستی !؟ نهایت آن به درگاه پروردگارت می باشد و سر از آستان الوهیت در می آورد!

آن روز که انبیا فریاد می زدند ای مردم بعد از این دنیا آخرتی هست و شما به کیفر نیم و بد اعمالتان خواهید رسید .مردم در هر دو جمله و در هر جمله از جندین بابت تردید و تمسخر می کردند: یک ) وقتی آدم مرد ، مرده است . بیجان و پوسیده و متلاشی می شود.دیگر چه زنده شدنی؟ دو ) اعمالی که ما انجام می دهیم و آنچه فکر می کنیم و هستیم معاصرین ما به زحمت درک می کنند یا نمی فهمندو مخفی خواهد ماند و یا فراموش می شود. تازه اینها هم خواهند مرد . کی حساب و کتاب آنرا نگاه خواهد داشت ؟ سه ) اصلا به چه مناسبت و به چه دلیل خبری باشد. این چه بازی و چه هوسی است که خدای فرضی شما دارد ؟ آن خدائی که ما می توانیم قبول کنیم خدای عادل است که هرگز نمی آید بندگان ضعیف را برای کارهایی که در نتیجه ی طبع بشری عملا خود او وادار کرده است انجام دهند عذاب کند! بعلاوه از کجا معلوم آنچه را خوب یا بد می گویند جنبه ی نسبی نداشته باشد و انسان هم مثل حیوانات به تبع خلقت و طبیعت خود وظیفه اش مبارزه و درندگی و جلب نفع نباشد؟ این چه ظلمی است که در مقابل یک خبط یا انحراف کوچک آتش ابدی دامنگیر موجود ضعیف بیچاره شود ؟ چهار) اگز غرش خدا از بهشت لطف به بندگان است و جهنم برای تنبیه بدکاران می باشد چه لزومی داشت خداوند حکیم علیم شما چنین اکل از قفائی بکند؟ راحت تر بود بد را اصلا بد خلق نمی کرد و خوب را به زحمت عبادت نینداخته یکسره بجوار لطف خود میبرد ! خلاصه آنکه مسئله ی قیامت هر طرف آنرا که بشر روی فکر خویش و منطق بشری نگاه می کند ناجور در می آید و اگر ملاحظه ی انبیاء و خوف از خدا نبود آن را محال قبلی اعلام می نمود. جواب های مختلفی که برای این سوال ها داده شده است را مورد بررسی قرار می دهد و در آخر رجوع می کند به آیات قرآن کریم .برای مثال : آگاهی انحصاری خداوند به مسئله ی قیامت یعنی به پیدایش پدیده ای که هنوز ترکیب و تشکیل نشده است. زیرا که بشر فقط چیزهائی را می تواند بشناسد و درک می کند که حادث شده باشد و الا همان طور که دانشمندان علوم طبیعی و فلاسفه مثال می زنند آشنائی به تمام خواص و آثار دو عنصر اکسیژن و ئیدروژن به هیچ وجه به انسان اجازه و وسیله برای پیش بینی خواص آب که ترکیب آن دو است نمی دهد. ترکیب همیشه امر تازه ایست که تا حاصل نشود و مورد آزمایش و مشاهده قرار نگیرد  کیفیت آن از هر بابت بر انسان پوشیده خواهد بود. یا تشبیه نزول باران و یا اطلاع خداوند از موجودی که در تخمدان مادر در حال نشو و نمی می باشد.

 

نتیجه گیری :

مهدی بازرگان در کتاب راه طی شده ، به مسائل و موضوع های  خیلی زیادی می پردازد که به گونه ای با دین و تفکر دینی مرتبط است . همین امر ، یعنی پرداختن به مسائل مختلف مانند جامعه شناسی ، فیزیک ، شیمی ، تاریخ ، فلسفه ، هنر و... ، باعث می شود خواننده از یک بعدی نگاه کردن به مسئله ی دین خارج شود و تفکر دینی را در جریان علمی و روزمره ی زندگی مورد بررسی قرار دهد. نویسنده چون می خواهد هر مسئله ای را که می نویسد برایش توضیح و تقسیر مفصل بیاورد تا خواننده آن را کاملا متوجه شود ، گاهی باعث پراکندگی موضوع ها نسبت به هم می شود. این کتاب ، بیشتر از اینکه یک متن نوشته شده برای کتاب باشد ، سخنرانی است که به صورت مکتوب و یک طرفه ارائه شده است .پراکندگی مطالب استفاده شده در این کتاب ، که بیشتر به مانند سخنرانی است باعث سردرگمی خواننده هم می شود. ولی با این همه ، تلاش نویسنده در توضیح دقیق جزییات قابل تحسین و تقدیر است.

راه طی شده درباره ی دین و دین داری نوشته شده است. همان طور که خود نویسنده در مقدمه ی کتاب نوشته است می خواهد دو جریان متدینین و مادیون را به هم پیوند بزند. این طور که من برداشت کردم ، نویسنده علاقه ی خاصی به کشورهای صنعتی غربی داشته است و می خواسته همه ی دستاوردهای آنها را تحت پوشش دین ، دین کامل اسلام ، پوشش دهد. که موفق هم بوده است.از این کتاب چنین نتیجه می شودکه بازرگان می خواهد بین دین و علم ، روحانیون و روشنفکران و ... رابطه ی پایدار و دوطرفه ای برقرار کند . رابطه ای که به سود و منفعت هر دو گروه است .

راه طی شده ، راه انسان هاست ، راه تکامل آنها .

محمد فیاض

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 23:3 توسط محمد فیاض |

نظريه قرار اجتماعى(قرارداد اجتماعى)

كه زمانى انديشه سياسى مسلط اروپا بود در

نظريه جديد سياسى نقش مهمى بازى كرده است.

بنياد اين نظريه بر اين فرضيه بنا نهاده شده

كه پيش از تكوين دولت٬

انسان در وضع طبيعى (state of nature)

زندگى ميكرد.

وضع طبيعى را

عده اى حالتى پيش از اجتماعى شدن

و عده اى پيش از سياسى شدن ميدانند

ولى هر چه بوده باشد

وضعى پيش از پيدايش نهاد حكومت است.

وضع طبيعى جامعه اى سازمان يافته نبود

و در آن هيچ قدرت سياسى وجود نداشت

تا قوانين و مقرراتى را وضع كند

و به اجرا بگذارد.

تنها به اصطلاح قانون طبيعى

تنظيم كننده رفتار و عمل بشر بود.

جانبداران گوناگون اين نظريه

در مورد شرايط گوناگون انسان در وضع طبيعى

توافق ندارند (كه در اينباره به

تفصيل سخن خواهيم گفت).

برخى آنرا وضع ددمنشانه و برخى

يك زندگى معصومانه و با سعادت دانسته اند.

شرايط اين زندگى هرچه بود

انسان در وضع طبيعى

به دلايلى(كه به تفصيل خواهم گفت)

تصميم گرفت آن وضع را رها كند

و يك جامعه مدنى بنا بر

يك قرار اجتماعى برپا دارد.

پس از آن قانون طبيعى جاى خود را

به قانون بشرى داد كه توسط

اقتدار سياسى به اجرا در مى آمد.

بنابر نظريه قرارداد اجتماعى

دولت محصول كوشش سنجيده انسان است

و اقتدار خود را از رضايت مردمى ميگيرد

كه در زمانهاى دور تاريخى

از راه قرار اجتماعى

خود را به صورت هيئتى سياسى سازمان دادند.

ميان طرفداران اين نظريه اختلافاتى وجود دارد

و آنرا براى اهداف مختلف بكار برده اند.

هابز آنرا براى توجيه استبداد

لاك براى پشتيبانى

از حكومت مبتنى بر قانون اساسى

و روسو براى حمايت از

دكترين حاكميت عمومى از آن استفاده نموده اند.

 

ادامه دارد....

از کتاب بنیادهای علم سیاست

نوشته عبدالرحمان عالم

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 23:10 توسط مهدى فیاض |

ما ، من ، ما

                          

 

هیچم

هیچم و چیزی کم

ما نیستیم از اهل ِ این عالم که می بینید

وز اهلِ عالم های دیگر هم

یعنی چه بس اهلِ کجا هستیم ؟

از عالم ِ هیچم و چیزی کم ، گفتم .

غم نیز چون شادی برای خود خدایی ، عالمی دارد

نورِ سیاه و مبهمی دارد

پس زنده باشد مثلِ شادی ، غم

ما دوستدارانِ سایه های تیره هم هستیم

و مثل عاشق ، مثل پروانه

اهل نمازِ شعله و شبنم

اما

هیچم و چیزی کم .

*

رفتم فرازِ بام ِ خانه ، سخت لارم بود 

شب بود و مظلم بود و ظالم بود

آنجا چراغ افروختم ، اطراف روشن شد

و پشه ها و سوسک ها ، بسیار

دیدم که اینک روشنایم خورده خواهد شد

کِشتم اسیرِ بی مروت  زرده خواهد شد

باغِ شبم افسرده خونِ مرده خواهد شد

خاموش کردم روشنایم را

و پشه ها و سوسک ها رفتند

غم رفت ، شادی رفت

و هول و حسرت ترکِ من گقتند

و اختران خفتند

آنگاه دیدم ، آن طرف تر از سکُنجِ بام

یک دختر زیباتر از رویای شبنم ها

تنها

انگار روح ِ آبی و آب است

انگار هم بیدار و هم خواب است

انگار غم در کسوت ِ شادیست

انگار تصویر خدا در بهترین قاب است

انگارها بگذار

بیمار !

او آن "نمی دانی و می دانی" است

او لحظه ی فرار جادویی

او جاودانه ، جاودانتاب است

محضِ خلوص و مطلقِ ناب است

*

از بام پایین آمدیم ، آرام

همراه با مشتی غم و شادی

و با گروهی زخم ها و عده ای مرهم

گفتیم بنشینیم

نزدیک ِ سالی مهلتش یک دم

مثلِ ظهورِ اولین پرتو

مثل ِ غروب ِ آخرین عیسایِ بن مریم

مثل نگاه غمگنانه ی ما

مثل بچه ی آدم

 

آنگاه نشستیم و به خوبیّ خوب فهمیدیم

باز آن چراغ روز و شب خامش تر از تاریک

هیچم و چیزی کم .

تهران ، فروردیین 1369

زمستان ، مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم شهریور 1387ساعت 22:1 توسط محمد فیاض |

 

در زندگی زخم هایی هست که مثل خوره روح را

آهسته در انزوا می خورد و می تراشد.

 این درد ها را نمی شود به کسی ابراز کرد چون

عموماً عادت دارند این درد  های باورنکردنی را

جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند

 و اگر کسی بگوید یا بنویسد مردم بر سبیل عقاید

جاری و عقاید خودشان سعی  می کنند آن را

با لبخند شکاک و تمسخر آمیزی تلقی بکنند

 زیرا بشر هنوز  چاره و دوایی برایش پیدا

نکرده و تنها داروی آن فراموشی به توسط

شراب  و خواب مصنوعی به وسیله افیون

 و مواد مخدره است ولی افسوس که تاثیر

 این گونه دارو ها موقت است و به جای

 تسکین پس از مدتی بر شدت درد  می افزاید.

 من سعی کردم آن چه را به یادم هست بنویسم

 آن چه را که از ارتباط  وقایع در نظرم

مانده بنویسم . برای من هیچ اهمیتی ندارد که 

 دیگران باور کنند یا نکنند فقط می ترسم

 که فردا بمیرم و هنوز خودم را نشناخته باشم

 زیرا در طی تجربیات زندگی به این مطلب

 برخوردم که چه ورطه هولناکی  میان من و

 دیگران وجود دارد و فهمیدم که تا ممکن است

 باید خاموش بود.

 بوف کور

 صادق هدایت

 

+ نوشته شده در یکشنبه سوم شهریور 1387ساعت 23:59 توسط رویا |

     

(عکس از سایتwww.paulocoelho.com.br)

(توضیح عکس : پائولو کوئلیو و آنابلا پائیوا (خبرنگار برزیلی) در مرقد حضرت عبدالعظیم – ری - 5/3/79 )

میلیون ها نفر را در خیالم می آورم که در آن لحظه

 احساس بی حاصلی و بدبختی می کنند – هرچند

 ثروتمند و جذاب و اغواگر باشند – چرا که آن شب

 تنهایند ، دیروز هم تنها بوده اند، شاید فردا هم

 تنها باشند . دانشجویانی که نمی دانند با کی

بیرون بروند ، پیرترهایی که جلوی تلویزیون

 نشسته اند و فکر می کنند شاید  تلویزیون

 آخرین راه نجاتشان باشد ، تاجرها در

 اتاق هایشان در هتل ، در این فکر که آیا کارشان

معنایی هم دارد ؟ زن هایی که عصر ها را  به

  آرایش و درست کردن موهایشان می گذرانند تا

 به کافه باری بروند و وانمود کنند دنبال رفیقی

 نمی گردند ، و فقط می خواهند نشان بدهند که

 جذابند ، مردها نگاه شان می کنند و سعی

می کنند سر صحبت را باز کنند ، و زن ها حال

و هوایی برتری جویانه آنها را پس می زنند ...

 چرا که احساس حقارت می کنند ، می ترسند

مردها بفهمند که آنها بسیار تنهایند ، کاری

 بی اهمیت دارند ، نمی توانند درباره ی

وقایع دنیا حرف بزنند ، چرا که از صبح تا

شب کار می کنند تا نان در بیاورند و دیگر

وقتی برای خواندن اخبار روز را ندارند .

 

کسانی که خود را در آیینه نگاه می کنند و

 خودشان را زشت می پندارند ، گمان می کنند

 زیبایی خصوصیتی بنیادی است ، و برای  سازش

 با خودشان ، وقتشان را به تماشای مجله هایی

 می گذرانند که در آن ، همه زیبا و ثروتمند و

 مشهورند . زن و شوهرهایی که تازه شام

 خورده اند ، دوست دارند مثل قدیم  ها با هم

 صحبت کنند ، اما گرفتاری های دیگری هم در

 کار است ، مسایل مهم تر ، و همصحبتی را باید

 به فردا واگذارند ، فردایی که هرگز نمی آید .

 

عصر آن روز ، با دوستی نهار خورده ام که تازه

 از همسرش جدا شده و ادعا می کند :"حالا

دیگر آزادم ، آنطور که همیشه آرزو

 داشتم  ." دروغ است ! هیچ کس این شکل

 آزادی را نمی خواهد ، همه ی ما تعهدی

 می خواهیم ، می خواهیم کسی کنارمان باشد

 و زیبایی های ژنو را ببیند ، درباره ی کتاب ها

و مصاحبه ها و فیلم ها صحبت کند ،یا

 ساندویچمان را با هم تقسیم کنیم ،

چرا که پولمان به خرید دو تا ساندویچ نمی رسد .

 بهتر است آدم نصف یک چیز کامل را بخورد .

بهتر است شوهر آدم مزاحم آدم شود و برای دیدن

 یک مسابقه ی فوتبال در تلویزیون ، زودتر به

خانه بیاید ، یا زن آدم جلوی ویترین مغازه ای

 بایستد و حرف آدم را درباره ی برج کلیسای

جامع قطع کند ... که تمام ژنو را در خود دارد

و می توان تمام وقت و آرامش را در آنجا یافت .

بهتر است آدم گرسته بماند تا تنها . چرا که

وقتی تنهاییم ، انگار دیگر بخشی از بشریت

نیستیم ، و منظورم نه تنهایی داوطلبانه ،

که تنهایی تحمیل شده است .

هتل زیبا در آن طرف رودخانه منتظرم است ،

با سوییت راحتم ، کارمندهای خوش برخورد ،

 سرویس درجه یک ... و این احساس مرا

 بدتر می کند ، چرا که باید شاد باشم ، باید از

 تمام این دستاوردهایم راضی باشم .

 

در راه برگشت ، به کسان دیگری بر می خورم که

 وضعی مشابه من دارند ، و پی می برم که دو

 نگاه متفاوت در چشم هایش است : یا با تکبر ،

تا وانمود کنند در این شب زیبا ، خودشان تنهایی

 را برگزیده اند ، یا اندوهگین ، و شرمنده از

تنهاییشان .

 

این ها را گفتم ، چرا که اخیرا یاد هتلی در

 آمستردام افتاده ام ، به یاد زنی که کنارم بود ،

 با من حرف می زد ، از زندگیش برایم می گفت .

همه ی این ها را می گویم ، چرا که ، هرچند در

 کتاب جامعه آمده که زمانی برای دریدن و زمانی

 برای دوختن هست ، اما گاهی زمان دریدن ،

 زخم های عمیقی به جا می گذارد و بدتر از

 قدم زدن در تنهایی و بدبختی در ژنو ، این است

 که کسی را کنارمان داشته باشیم و کاری کنیم

 که این شخص احساس کند در زندگی ما هیچ

 اهمیتی ندارند ."

 

پیش از اینکه تشویقم کنند ، زمان درازی

سکوت برقرار شد .

 

 

 

از کتاب "زهیر" نوشته ی پائلو کوئلیو


ترجمه  ی آرش حجازی


انتشارات کاروان

+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور 1387ساعت 19:30 توسط محمد فیاض |

آدمى نميتواند هميشه نويسنده پوچى باشد.

هيچكس نميتواند معتقد به

وجود ادبيات سياه شود.

البته ميتوانى رساله اى

در مفهوم پوچى بنويسى يا نوشته باشى.

ميشود درباره زناى محارم قلم فرسايى كرد

و اين دليل آن نيست كه

انسان دست تجاوز

به خواهر فلك زده اش دراز كرده باشد.

مثلا جايى نخوانده ام كه سوفوكل

پدرش را كشته

يا دامن مادرش را به ننگ آلوده باشد.

اين پندار كه هر نويسنده اى

الزاما در مورد خود مى نويسد

از آن افكار كودكانه است.

اصلا منعى در كار نيست

كه هنرمند ابتدا به زندگى ديگران٬

به عصر خود٬

يا به اسطوره هاى آشنا توجه كند.

حتى اگر اتفاق افتد كه نويسنده اى

شخص خود را موضوع داستانش كند

به ندرت ممكن است

از خود چنان كه هست سخن بگويد.

آثار هر نويسنده غالبا داستان كمبودها

و يا وسوسه هاى اوست

و تقريبا هرگز سرگذشت خود او نيست.

 به خصوص وقتى ادعا ميشود اين آثار

حكايتگر زندگانى راستين آن نويسنده است.

هرگز هيچ آدميزاده اى جرات نكرده

كه چهره راستين خود را نقاشى كند.

من آرزومندم كه نويسنده اى بيرون گرا باشم.

منظورم از بيرون گرا نويسنده ايست

كه شخص خود را موضوع داستانش نميكند.

اما اصرار عصر ما

در يگانه شمردن نويسنده و قهرمان او

اين آزادى نسبى نويسنده را منكر ميشود.

وبدين ترتيب من پيامبر پوچى شناخته ميشوم.

من جز مطرح ساختن انديشه اى كه

در كوچه هاى زمانه خود يافته ام چه كرده ام؟

البته بديهى است كه

من و نسل من اين انديشه را پرورانده ايم

و پاره اى از وجودمان

هميشه آنرا خواهد پروراند.

منتها من به اندازه لازم

با اين انديشه فاصله گرفته ام تا آنرا مطرح كنم

و منطقش را روشن گردانم.

هر چه كه بعد از آن نوشته ام شاهد مدعاست.

اما بهره بردارى از يك عبارت

ساده تر از استفاده از يك ظرافت است.

اينست كه عبارت را برگزيده اند

و من همچنان پيامبر پوچى مانده ام.

در تجربه اى كه مورد توجه من بود

و درباره آن فرصت نوشتن دست داد

پوچى فقط اولين موضع بود٬

اگرچه خاطره يا رد پايش

پا به پاى آثار بعدى من حركت كند.

حال هر قدر من اين مطلب را تكرار كنم

سودى ندارد.

اصلا چگونه ميشود محدود به اين انديشه شد

كه هيچ چيز حاوى معنى نيست

و بايد از همه چيز نوميد گشت؟

وارد كنه مطالب نميشوم

همين قدر ميگويم

همانطورى كه ماديت مطلق وجود ندارد

-چون تنها براى تلفظ واژه ماديت

بايد پذيرفت كه در اين جهان

چيزى سواى ماده وجود دارد-

هيچ گرايى(نيهيليسم) كامل هم وجود ندارد.

همين كه گفته ميشود همه چيز بى معنى است

چيزى ميگوييم كه معنى دارد.

انكار هرگونه معنى براى جهان

يعنى حذف هرگونه داورى ارجمند.

در صورتيكه زيستن مثلا غذا خوردن

خود يك داورى ارجمند است.

چون همين كه از مردن خوددارى ميكنيم

بقا و دوام را برگزيده ايم.

در اينصورت براى زندگى ارزشى٬

ولو نسبى قائل شده ايم.

اصلا ادبيات نوميد يعنى چه؟

نوميدى خموش است.

در صورتيكه نگاه اگر سخنگو باشد

حاوى معناست.

نوميدى راستين

برابر با احتضار مرگ يا ورشكستگى است.

پس وقتى نوميدى سخنگو شد

استدلال كرد و اثرى مكتوب به وجود آورد٬

 آنا دست برادرى بسوى ما دراز ميشود.

بى گناهى نويسنده روشن ميگردد

و دوستى پديدار ميشود.

ادبيات نوميد دو واژه متناقض است.

 

 

از آلبر کامو

کتاب دلهره هستی

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 16:20 توسط مهدى فیاض |

           

میخائیل با اقتداری که هرگز از جوانی که در

 مراسم امضای کتاب دیده بودم ، انتظار نداشتم ،

می گوید :"ادامه بدهید ."

 

وکیل اطاعت می کند :

 

"امروز از موسسه ی منابع انسانی و حقوقی در

 لندن گزارشی دریافت کردم . مضمونش این بود :

 

الف)  دو سوم کارمندان هر شرکت ، نوعی

رابطه ی عاطفی با هم دارند . فکرش را بکنید !

معنایش این است که در دفتری با سه کارمند ،

دونفرشان نوعی رابطه ی نزدیک با هم پیدا

می کنند .

ب) ده درصد به خاطر همین موضوع ،

کارشان را ترک می کنند ، چهل درصد

رابطه هایی دارند که بیشتر از سه ماه طول

می کشد ، و در بعضی مشاغل که غیبت

درازمدت کارمندها را از خانه می طلبد ، از ده

نفر دست کم هشت نفر با هم رابطه ی جدی

پیدا می کنند . باورکردنی نیست ؟ "

 

یکی از جوان هایی که لباسش باعث می شود فکر

 کنی عضو یک گروه اوباش است ، می گوید

:"وقتی پای آمار به میان می آید ، باید به

 آن احترام بگذاریم ! ما همه به آمار اعتقاد داریم !

 آمار یعنی این که مادرم باید به پدرم خیانت کند  ،

 تقصیری هم ندارد ، کار آمار است ."

 

باز هم خنده ، باز هم سیگار ، باز هم آرامش ،

انگار آن جا ، در آن جمعیت ، مردم چیزهایی

می شنوند که همیشه دوست داشته اند بشنوند ،

و این آنها را از نوعی اضطراب می رهاند .

 به استر فکر می کنم ، و به میخائیل :"در مشاغلی

 که غیبت دراز مدت از خانه را می طلبد ،

 از هر ده نفر  هشت نفر ."

به خودم فکر می کنم ، و به دفعات متعددی

 که این اتفاق برای من هم افتاده . هرچه باشد ،

پای آمار در میان است . ما تنها نیستیم .

داستان های دیگری می گویند  - حسادت ،

 افسردگی ، ترک خانه – اما دیگر گوش

 نمی دهم . زهیر من با تمام شدت برگشته .

 با مردی زیر یک سقفم که همسرم را دزدیده ،

هرچند ، چند لحظه ای فکر کردم در یک

 گروه درمانی شرکت کرده ام . مرد مجاورم

 که من را شناخت ، می پرسد از برنامه خوشم

آمده یا نه . لحظه ای حواسم را از زهیر

 منحرف می کند ...

 

از کتاب "زهیر" نوشته ی پائلو کوئلیو


ترجمه  ی آرش حجازی


انتشارات کاروان

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 0:3 توسط محمد فیاض |

از آن زمانی که عادتهای جدید غریبه بین مردم

 

 رایج شد پیمان جدیدی بسته شد و ما اخلاق

 

 جدیدی پیدا کردیم.اخلاقی که به تناسب خودش

 

صورت زندگی ما را هم تغییر داد.

 

ولی چون این ماجرا در کشور ما اصالت نداشت

 

 و مصنوعی و تقلیدی بود و بدون فکر و ذکر و

 

 حساب و کتاب وارد می شد ما را به تدریج

 

میان زمین و آسمان معلق ساخت.

 

سابقه اش هم به زمانی برمی گردد که این ملت

 

و در واقع پدران من و شما دچار بیماری جدیدی

 

 شدند که بینشان سابقه نداشت.من اسم این

 

 بیماری را "بیماری روشنفکری"می گذارم.

 

 

 حتماً تعجب می کنی و می پرسی که مگر

 

 روشنفکر بودن و فکر روشن داشتن بد است

 

 که من آن را بیماری می نامم؟ و یا اینکه مگر

 

قبل از آن پدر بزرگ ها و مادر بزرگ های

 

 ما تاریک فکر بودند و اینکه اگر از تاریک فکری

 

بیرون آمده باشند خودش نمی تواند بیماری باشد!

 حق با توست شاید به خاطر همین به

 

 خاطر همین گمان بوده که این کلمه بین مردم

 

 زیبا جلوه کرده و به عنوان لقب یا صفتی مثبت

 

 و پسندیده رایج شده است.

 

  مردم عموماً بدون توجه به سه بعد این

 

کلمه یعنی:مفاهیم روشنفکری.سابقه تاریخی و

 

 زادگاه آن این اصطلاح را به کار می برند و

 

 مفهوم پسندیده ای از آن برداشت می

 

کنند.البته تقصیری هم ندارند

 

 چون این خودش از نشانه های آشفتگی است

 

اما آشفتگی از نوع زبان  "انتلکتوئل"اصطلاحی

 

بود که نویسندگان ایرانی آن را با معادل

 

"روشنفکر" وارد زبان فارسی کردند.خود کلمه

 

 

انتلکتوئل برگرفته از واژه "انتلکت"به معنای

 

 خرد است.بنابراین این کلمه سابقه به جایی

 

خارج از ایران دارد سابقه اش هم بر می گردد

 

به اروپای قرن 18.

 

  در آن عصر برخی از فیلسوفان همه تلاش

 و کوشش

 

خود را صرف آن می کردند تا دیدگاهی صرفاً

 

 مادی و این جهانی برای انسان ترسیم کنند

 

و این بینشی بود در مقابل و رو در رو با نگاه

 

 و بینش دینی.این موضوع هم بر می گشت

 

 به مخالفت ها و کشمکش هایی که این فیلسوفان

 

 با کلیسا و اهل دین پیدا کرده بودند.

 

 

  روشنفکری قرن 18یک بینش کاملاً جهانی

 

 است کهدر دوره رنسانس در هنر.سیاست و

 

علوم طبیعی شکل گرفت و آغازش هم ا ز

 

 انگستان بود که به فرانسه و سپس آلمان

 

راه پیدا کرد.

 

 این کشورها سعی داشت با پشت کردن به

 

 دین کلیسا و مذهب موضوع دیگری را جایگزین

 

 اندیشه دینی کند.

 

  اگر دوباره به معنی کلمه انتلکت که به معنی خرد

 

 است بر گردی  می بینی که روشنفکر یا همان

 

 انتلکتوئل کسی است که خرد انسانی را جانشین

 

وحی و اندیشه دینی کرده است.

 

 واژه روشن هم همیشه انسان را به واژه

 

تاریک می اندازد .از همین جا می توانی

 

 بفهمی که چرا کلمه روشنفکر ساخته شد.

 

 

 اما علت اینکه چرا فلاسفه روشنگر قرن 18

 

 

طرفدارن دین را تاریکفکر می خوانند را باید

 

 از نوع نگاهی که پیروان دین به عالم دارند فهمید.

 

مومنان کتاب آسمانی عالم و همه آنچه را که

 

در هست مخلوق خدای نا دیدنی می دانند

 

و معتقدند که همه عالم فقط در این جهان قابل 

 

لمس خلاصه نمی شود بلکه عالم

 

وسیع دیگری به نام عالم غیب و غیرمادی وجد

 

 دارد که روح همه انسان ها به آن تعلق دارد.

 

 

 این عالم غیبی همان باطن و لایه پنهان جهان

 

است که با چشم سر دیده نمی شود پس

 

 جهان مادی و خاکی سنگها گیاهان و جانوران 

 

و...آشکار و ظاهر است پس عالم غیر

 

مادی یا عالم غیبی پنهان است.از این جا معنی

 

 کلمه روشنفکر به خوبی معلوم می شود.

 

 

در واقع روشنفکر تنها به لایه روشن

 

شفاف و ظاهر هستی اعتقاد دارد و هر آنچه که

 

 پنهان و غیبی بوده و با حواس او قابل درک

 

 و تجربه نباشد رد می کند و نمی پذیرد.

 

 

اسماعیل شفیعی سروستانی

 

 

(برای روشن فکری توجیهات بیشتر و مفصل تری

 

 

 آمده بود که من صبر می کنم اگر تقاضایی

 

برای ادامه متن شد حتما ادامه رو توی

 پست بعدی می نویسم)

+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم تیر 1387ساعت 17:26 توسط رویا |

به مناسبت این خبر خوش :

      

منشور کوروش


منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر،

شاه بابل، شاه سومر و اکد، شاه

چهار گوشه جهان.پسر کمبوجیه،

شاه بزرگ، شاه انشان ، نوه کوروش،

شاه بزرگ ... نبیره چیش پیش،

شاه بزرگ ، شاه انشان ... از دودمانی که

همیشه شاه بوده اند و فراماروایی اش را

« ِ‌بل » و « نبو » گرامی می دارند

 و [ از طیب خاطر] با دل خوش پادشاهی

او را خواهانند .

آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم،

همه مردم مقدم مرا با شادمانی پذیرفتند.

 در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت

 شهریاری نشستم . مردوک خدای

 بزرگ دل های مردم بابل را به

 سوی من گردانید... زیرا من او را ارجمند و

 گرامی داشتم . او بر من ، کوروش

 که ستایشگر او هستم و بر کمبوجیه پسرم 

 و همچنین بر کَس و کار [ ایل و تبار] و

 همه سپاهیان من ، برکت و مهربانی

ارزانی داشت .

ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی

 مقام بلندش را ستودیم . به فرمان

 « مردوک » ، همه شاهان بر اورنگ

پادشاهی نشسته اند. همه پادشاهان از

 دریای بالا تا دریای پایین

[مدیترانه تا خلیج فارس ؟] همه مردم

سرزمین های دوردست ،

 از چهارگوشه جهان ،

 همه پادشاهان « آموری » و

 همه چادرنشینان مرا خراج گذاردند و در بابل

 روی پاهایم افتادند [ پاهایم را بوسیدند] .

 از ...  تا آشور و شوش .

من شهرهای « آگاده » ، اشنونا ، زمبان

، متورنو ، دیر ، سرزمین گوتیان و

 همچنین شهرهای آنسوی دجله که ویران شده بود

 از نو ساختم . فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی

 را که بسته شده بود بگشایند. همه خدایان این

نیایشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم.

 همه مردمانی را که پراکنده و آواره شده

بودند، به جایگاههای خود برگرداندم و

 خانه های ویران آنان را آباد کردم.

همچنین پیکره خدایان سومر و اکد را که

 « نبونید » بدون هراس از خدای بزرگ

به بابل آورده بود، به خشنودی مردوک «خدای

 بزرگ» و به شادی و خرمی به

 نیایشگاه های خودشان بازگرداندم.

 باشد که دل ها شاد گردد ...

بشود که خدایانی که آنان را به جایگاههای

 نخستین شان بازگرداندم ...

[ قبل از « بل » و « نبو »]

هر روز در پیشگاه خدای بزرگ

برایم خواستار زندگی بلند باشند ،

 چه بسا سخنان پُر برکت و

 نیکخواهانه برایم بیابند و به خدای من

« مردوک » بگویند: کوروش شاه ،

 پادشاهی است که تو را گرامی می دارد و پسرش

 کمبوجیه [ نیز] ...

اینک که به یاری «مزدا» تاج سلطنت

 ایران و بابل و کشورهای چهارگوشه

 جهان را به سرگذاشته ام اعلام می کنم که

 تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت

 را به من می دهد دین و آیین و رسوم ملت هایی

 را که من پادشاه آنها هستم محترم خواهم شمرد

 و نخواهم گذاشت که حکام و زیر دستان من

 دین و آیین و رسوم ملت هایی که من پادشاه

 آنها هستم یا ملت های دیگر را مورد تحقیر

 قرار بدهند یا به آنها توهین نمایند.

من از امروز که تاج سلطنت را به سر نهاده ام

تا روزی که زنده هستم و مزدا توفیق سلطنت

 را به من می دهد هرگز سلطنت خود را بر

 هیچ ملتی تحمیل نخواهم کرد و هر ملتی

آزاد است که مرا به سلطنت خود قبول کند

یا نکند و هرگاه نخواهد مرا پادشاه خود بداند

 من برای سلطنت آن ملت مبادرت به جنگ

 نخواهم کرد. من تا روزی که پادشاه ایران

هستم نخواهم گذاشت کسی به دیگری ظلم کند

 و اگر شخصی مظلوم واقع شد من حق

 وی را از ظالم خواهم گرفت و به او

 خواهم داد و ستمگر را مجازات خواهم کرد.

من تا روزی که پادشاه هستم نخواهم گذاشت

 مال غیر منقول یا منقول دیگری را به زور

 یا به طریق دیگر بدون پرداخت بهای آن

و جلب رضایت صاحب مال ، تصرف نماید

 و من تا روزی که زنده هستم نخواهم گذاشت

 که شخصی دیگری را به بیگاری بگیرد

و بدون پرداخت مزد وی را به کار وا دارد.

من امروز اعلام می کنم که هر کسی آزاد است

 که هر دینی را که میل دارد بپرستد و در هر

 نقطه که میل دارد سکونت کند مشروط بر

 اینکه در آنجا حق کسی را غصب ننماید و

 هر شغلی را که میل دارد پیش بگیرد و

 مال خود را به هر نحو که مایل است به

مصرف برساند مشروط بر اینکه لطمه

به حقوق دیگران نزند. هیچ کس را نباید

 به مناسبت تقصیری که یکی از

خویشاوندانش کرده است مجازات کرد .

من برده داری را برانداختم. به بدبختی های

آنان پایان بخشیدم. من تا روزی که به

 یاری مزدا زنده هستم و سلطنت

می کنم نخواهم گذاشت که مردان و زنان

 را به عنوان غلام و کنیز بفروشند و

 حکام و زیر دستان من مکلف هستند

 که در حوزه حکومت و ماموریت خود

 مانع از فروش و خرید مردان و زنان

 بعنوان غلام و کنیز بشوند و رسم بردگی

 باید به کلی از جهان برافتد.

از مزدا خواهانم که مرا در راه اجرای تعهّداتی

 که نسبت به ملت های ایران و بابل و

 ملل چهار جانب جهان بر عهده گرفته ام موفق

گرداند.

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 23:33 توسط محمد فیاض |